تبليغاتX
سر به راه
سر به راه
درد دلهای من
سلام بچه ها امروز که این مطلبو می نویسم چند روز دیگش میرم سربازی

آقا ما رو حلال کنید دیگه

مخلص همتون سعید

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دهم فروردین 1388 ساعت 1 بعد از ظهر |

سر به راه تو فکر
|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 11 قبل از ظهر |

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم میکنه.

تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا، خود مهتابی تو

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها باید، راه دوری بری تا دم دروازه ی روز

مث شب رود بزرگی، مث شب

تازه روزم که بیاد

تو نمیری مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مثل آن ململ نازک

مث اون ململ مه

که روی عطر علفا

مثل " بلاتکلیفی "

هاج و واج مونده مردد

میون ماندن و رفتن

میون مرگ و حیات

مث برفایی تو

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور بلندی

که به ابر، ای سیاهی

و به باد، ای بدی میخندی!

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من.......
|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 12 بعد از ظهر |

سلام                                                                                                  پاییز گوارای وجود نازنینت  .

راستی  چرا هر چه میشمرم تولدت نمیشه کاش می شد من تقویم را ورق بزنم و انوقت بگذریم......  

هر روز تولد توست هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه سپید مریمی عاشق عکسش را در اب برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد.

هر وقت اسمان بغض می کند باران گلوی شمعدانیهای صورتی را که کمکم رنگ میبازد به هوای امدن تو تازه میکند و هروقت می ایی ودلم می خواهد بمانی اما می روی.

من و پاییز قرار گذاشتیم به اون سه فصل دیگر هم سپرده امسال زودتر تولدت می شود لطف می کنی کمی زود تر کبوتران هلاک چشم به راه صحن خیس از اشک دلم را به ارزویشان برسانی.

اینم یادگاریه فراموش نشده ها..........

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 12 بعد از ظهر |

سلام دوباره سر به راه
سلام سلام به همه دوستان سلام به اونايي كه از روي معرفتم كه شده گه گداري يه سري به وبلاگ من مي زنن. ببخشيد كه يه چند وقتي نبودم. ولي الان از اين كه دوباره تونستم يه مطلب توي وبلاگم بذارم خوشحالم. پس سلام دوباره سر به راه رو بپذريد. كوچيك همتون سعيد ;-)
|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 1 بعد از ظهر |

بچه ها بیاین به وبلاگ من

 

رای بدین شاید برنده شدم

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 12 بعد از ظهر |

اینم یه نوا
 

اگه قبرگمشده پیدا بشه..... هلالی

http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/helali023.wma

حسین ای عشق دنیای دیوونه..... هلالی

http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/helali025.wma

خیلی وقته که دلم پر میزنه.....هلالی

http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/helali021.wma

حتما گوش کنید راحتم دانلود میشه

 

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 2 بعد از ظهر |

اینم یادگاری مرحوم آقاسی
http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/aghasi004.wma
|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 3 بعد از ظهر |

گل سرخ هم سر به راهه

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 8 بعد از ظهر |

اين طريقه هندونه خوردن سر به راهها نيست
 

                                              
|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیستم فروردین 1386 ساعت 7 بعد از ظهر |

کي ميدونه كه دوستش داري، يکي نميدونه دوستش داري! بيچاره اوني که فکر ميکنه دوستش داري!

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 5 بعد از ظهر |

گلهای سر به راه
|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 4 بعد از ظهر |

سز به راهی ر از پروانه یاد بگیر

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 4 بعد از ظهر |

رفتن سر به راه به مهمانی!
من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته كوچه شك
تا هواي خنك استغنا
تا شب خيس محبت رفتم
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق
رفتم ‚ رفتم تا زن
تا چراغ لذت
تا سكوت خواهش
تا صداي پر تنهايي
چيزها ديدم در روي زمين
كودكي ديدم ماه را بو مي كرد
قفسي بي در ديدم كه در آن روشني پرپر مي زد
نردباني كه از آن عشق مي رفت به بام ملكوت
من زني را ديدم نور در هاون مي كوبيد
ظهر در سفره آنان نان بود سبزي بود دوري شبنم بود كاسه داغ محبت بود
من گدايي ديدم در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست
و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز
بره اي را ديدم بادبادك مي خورد
من الاغي ديدم ينجه را مي فهميد
در چراگاه نصيحت گاوي ديدم سير
شاعري ديدم هنگام خطاب به گل سوسن مي گفت شما
من كتابي ديدم واژه هايش همه از جنس بلور
كاغذي ديدم از جنس بهار
موزه اي ديدم دور از سبزه
مسجدي دور از آب
سر بالين فقيهي نوميد كوزه اي ديدم لبريز سوال
قاطري ديدم بارش انشا
اشتري ديدم بارش سبد خالي پند و امثال
عارفي ديدم بارش تننا ها يا هو
من قطاري ديدم روشنايي مي برد
من قطاري ديدم فقه مي بردو چه سنگين مي رفت
من قطاري ديدم كه سياست مي برد و چه خالي مي رفت
من قطاري ديدم تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد
و هواپيمايي كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود
كاكل پوپك
خال هاي پر پروانه
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي
خواهش روشن يك گنجشك وقتي از روي چناري به زمين مي آيد
و بلوغ خورشيد
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح
پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت
پله هاي كه به سردابه الكل مي رفت
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات
پله هايي كه به بام اشراق
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت
مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست
شهر پيدا بود
رويش هندسي سيمان ‚ آهن ‚ سنگ
سقف بي كفتر صدها اتوبوس
گل فروشي گلهايش را مي كرد حراج
در ميان دو درخت گل ياس شاعري تابي مي بست
پسري سنگ به ديوار دبستان ميزد
كودكي هسته زردآلو را روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد
و بزي از خزر نقشه جغرافي آب مي خورد
بنددرختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب
چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي
مردگاريچي در حسرت مرگ
عشق پيدا بود موج پيدا بود
برف پيدابود دوستي پيدا بود
كلمه پيدا بود
آب پيدا بود عكس اشيا در آب
|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 4 بعد از ظهر |

هرکسی که ما رو دوست نداری ماشما رو دوست داریم

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 ساعت 4 بعد از ظهر |

خاطر خواهی سر به راه

ازم پرسيد به خاطره کي زنده هستي؟

با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"،

بهش گفتم : "بخاطر هيچکس"

پرسيد : پس به خاطره چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو"،

با يه بغض غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّي"

ازش پرسيدم : تو بخاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت : بخاطر کسي که بخاطر هيچ زندست 

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 5 بعد از ظهر |

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست

 

 گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...

 

غـــــريبه !

 اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 ساعت 8 بعد از ظهر |

سیاه چشم سر به راه
ای كه سياهه چشمات همرنگ روزگارم
از دست تو چه روز و چه روزگاري دارم
هزار تا وعده دادي نيومدي مارو كاشتي
اين دل مهربونو چشم‌انتظار گذاشتي
براي بي‌وفايي هزار بهونه داري
هزار و يك شكايت از اين زمونه داري

ای كه سياهه چشمات همرنگ روزگارم
از دست تو چه روز و چه روزگاري دارم
هزار تا وعده دادي نيومدي مارو كاشتي
اين دل مهربونو چشم‌انتظار گذاشتي
براي بي‌وفايي هزار بهونه داري
هزار و يك شكايت از اين زمونه داري
چشم‌انتظارم نذار تاريك و تارم نذار
بيشتر از اين غصه رو رو كوله‌بارم نذار

چه روز و روزگاريه واي چه شباي تاريه
دل پي بي‌قراري و عاشق ما فراريه
اون روز و روزگاري بود زمستون و بهاري بود
تو شادي و تو غصه‌مون حال و هواي ياري بود
براي بي‌وفايي هزار بهونه داري
هزار و يك شكايت از اين زمونه داري
چشم‌انتظارم نذار تاريك و تارم نذار
بيشتر از اين غصه رو رو كوله‌بارم نذار

چشم‌انتظارم نذار تاريك و تارم نذار
بيشتر از اين غصه رو رو كوله‌بارم نذار
براي بي‌وفايي هزار بهونه داري
هزار و يك شكايت از اين زمونه داري
چشم‌انتظارم نذار تاريك و تارم نذار
بيشتر از اين غصه رو رو كوله‌بارم نذار  
|+| نوشته شده توسط سعید در جمعه سوم آذر 1385 ساعت 7 بعد از ظهر |

دریا
تو كدوم كوهي كه خورشيد از تو دست تو میتابه
چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي كه عميق اما زلاله
مثل آينه پاك و روشن مهربون مثل خياله
كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته
تو به قصه‌ها شبيهي ساده اما حيرت‌آور
شوق تكرار تو دارم وقتي مي‌رسم به آخر
تو پلي پل رسيدن روي گردابه ترديد
منو رد مي‌كني از رود منو مي‌بري به خورشيد
كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته

تو كدوم كوهي كه خورشيد از تو دست تو مي‌تابه
چشمه چشمه ابر ايثار روي سينه تو خوابه
تو كدوم خليج سبزي كه عميق اما زلاله
مثل آينه پاك و روشن مهربون مثل خياله
كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته

كاش از اول مي‌دونستم كه تو صندوقچه قلبت
كليدي داري براي درهاي هميشه بسته
كاش از اول مي‌دونستم كه تو دستاي نجيبت
مرهمي داري براي زخم اين هميشه خسته

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه سی ام آبان 1385 ساعت 9 بعد از ظهر |

|+| نوشته شده توسط سعید در شنبه بیستم آبان 1385 ساعت 10 بعد از ظهر |

عسل

عسل بانو هنوزم پيش مايی

اگرچه دست تو تو دست من نیست

هنوزم با توام تا آخرين شعر

نگو وقتی واسه عاشق شدن نيست

حالا هرجا که هستی باورم کن

بدون با یاد تو تنهاترينم

هنوزم زير رگبار ترانه

کنار خاطرات تو ميشينم

عسل بانو عسل گيسو عسل چشم

منو ياد خودم بنداز دوباره

بذار از ابر سنگين نگاهم

بازم بارون دلتنگی بباره

تو رفتی بی من اما من دوباره

دارم از تو برای تو ميخونم

سکوت لحظه های تلخو بشکن

نذار اينجا تکو تنها بمونم

تو رفتی بی من اما من دوباره

دارم از تو برای تو میخونم

سکوت لحظه های تلخو بشکن

نذار اینجا تکو تنها بمونم

نذار اینجا تکو تنها بمونم

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 10 بعد از ظهر |

دریا
اشکای یخیمو پاک کن

درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشنو

من چه کردم با دل تو

کاشکی تو لحظه ي آخر

عشقو تو نگام میخوندی

قلب تو صدامو نشنید

نشنید

نشنید

رفتی با غریبه موندی

اگه یک روز بگم از این حکایت

که به تو کردم عادت

دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت

رفاقت

اگه یک شب برسم به حقایق

میشم خدای عاشق

میگم رازمو به ستاره ي دریای مغرب

دریای مغرب

اگه یک روز بگم از این حکایت

که به تو کردم عادت

دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت

رفاقت

اشکای یخیمو پاک کن

درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشنو

من چه کردم با دل تو

اگه یک روز بگم از این حکایت

که به تو کردم عادت

دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت

اگه یک شب برسم به حقایق

میشم خدای عاشق

میگم رازمو به ستاره دریای مغرب

دریای مغرب

|+| نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 ساعت 9 بعد از ظهر |

تو که بارونو ندیدی سر به راه نیستی

تو که بارونو ندیدی

 گل ابرا رو نچیدی

گله از خیسیه جاده های غربت می کنی

 تو که خوابی تو که بیدار

 تو که مستی تو که هشیار

لحظه های شبو با ستاره قسمت می کنی

 منو بشناس که همیشه

 نقش قصه ام روی شیشه

تن خشکیده درخته

روی بطن باغ و بیشه

 جاده های بی سوارو

 سال گنگ بی بهارو

 تو ندیدی به ÷شیزی

 نگرفتی دل مارو

لحظه های تلخ غربت

 هفته های بی مروت

 تو نبودی که ببینی

شب تار انتظارو

 همه قصه هام تو هستی

 لحظه لحظه هام تو هستی

 تو خیالم توی خوابم

با به بام بازم تو هستی

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دهم مهر 1385 ساعت 9 بعد از ظهر |

گلی سربه راه

 

 

این گل تقدیم به اونایی که خاطرات خوب ازشون دارم 

 

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 11 بعد از ظهر |

گل
وقتی شب پاشو تو باغها میزاره
نفس گلها می گیره
وقتی تاریکی از آسمون می باره
دل غنچه ها می میره
وقتی ظلمت نفس گلها رو بسته
گل محبوبه شب بیدار نشسته
دل به تاریکی و ظلم شب نمی ده
که عطرش تا ته باغها رسیده

اگه محبوبه رو تو گلدون بذارن
همه اطرافشو خار و خس بکارند
اگه ديوار بکشند دور وجودش
اگه تهمت بزنند به تار و پودش
عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ....
گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره...

شبها که گلها تو تاریکی نشستن
همه از وحشت شب چشمها رو بستن
تنشون ملرزه از ترس سیاهی
گل محبوبه تو واسشون پناهی
عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ....
گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره...

عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ....
گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره...

عطر محبوبه ي شب پشت هر ديوار سنگي راه داره ....
گل محبوبه ي شب توي قلب غنچه ها پناه داره...
|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 9 قبل از ظهر |

از ماست که بر ماست

يه دشت سر سبز

 يه رود پر آب

  يه سد محكم

داشتيم تو سيلاب

 ما از خوشي ها

 دلامون آزرد

 سدو شكستيم

 دنيا رو آب برد

 حالا از اون در و دشت

 چيزي نمونده باقي

انگار از اين ميخونه

صد ساله رفته ساقي

 حالا غم ما

 قد يه درياست

جايي كه بايد دل به دريا زد همين جاست

 نه كار ايناست

 نه كار اوناست

 از اينو اون نيست

 از ماست كه بر ماست

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 1 بعد از ظهر |

خیلی وقته
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
|+| نوشته شده توسط سعید در جمعه دوم تیر 1385 ساعت 8 بعد از ظهر |

بی وفایی با سربه راه

من همونم كه هميشه

غم و غصه ام بي شماره

 اوني كه تنها ترينه

 حتي سايه ام نداره

 اين منم كه خوبيامو

كسي هرگز نشناخته

اون كه در راه رفاقت

همه هستي شو باخته

هر رفيق راهي با من

دو سه روزي همسفر بود

ادعاي هر رفاقت

واسه من چه زود گذر بود

هر كي با زمزمه عشق

دو سه روزي عاشقم بود

 عشق اون باعث زجر

همه دقايقم بود

اون كه عاشق بود و عمري

 از جدا شدن ميتر سيد

 همه هراس و ترسش

به دروغش نمي ارزيد

چه اثر از اين صداقت 

چه ثمر از اين نجابت

وقتي قد سر سوزن

به وفا نكرديم عادت

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه یکم خرداد 1385 ساعت 6 بعد از ظهر |

شب یک سر به راه

 

شب

 

  شب كه ميشه تو كوچه غم

 

 اشك من ميشه ستاره

 

 من چشمامو به ابرا ميدم

 

 آسمون بارون مي باره

 

 مي خونم آخ كه ديگه فرنگيس

 

 عشق تو داغونم كرد

 

 به كي بگم كه چشمات

 

تو غصه زندونم كرد

 

دلم شده ديوونه

 

خدا خودش مي دونه

 

 كوچه دلش مي گيره

 

سكوتشو مي شكونه

 

پنجره ها با فرياد

 

مي گن كي باز ميخونه

 

 می خونم آخ که دیگه فرنگیس

 

 عشق تو داغونم کرد

 

به کی بگم که چشمات

 

تو غصه زندونم کرد

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 1 بعد از ظهر |

خواب ابدی یک سر به راه

خوابیدی بدون لالایی و قصه

 

 بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

 

 دیگه کاووس زمستون نمی بینی

 

 توی خواب گلای حسرت نمی چینی

 

 دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

 

 جای سیلی های باد روش نمی مونه

 

 دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

 

 یا با تردید که بری یا که بمونی

 

 رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

 

 قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

 

 اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

 

 تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

 

 دلتو بردی با خود به جای دیگه

 

 اونجا که خدا برات لالایی میگه

 

 می دونم می بینمت یه روز دوباره

 

 توی دنیایی که آدمک نداره

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 1 بعد از ظهر |